صداي دوربين است خسرو؛ بلند شو...
توضیح: مجله زیر چاپ بود که خبر رفتن شکیبایی رسید و بهنظر کاری نمیشد کرد اما یاسر رفیقدوست پیشنهاد داد یک تکبرگ مجزا چاپ کنیم و میان صفحات نسیم مردادماه بگذاریم تا مجلهای که اول ماه روی کیوسک میآید بدون شکیبایی نباشد. این توضیح آن جملات نامفهومیست که در پست قبل نوشته بودم و خود مطلب را هم همین پایین میگذارم تا اگر خواستید بخوانیدش. هرچه قرار بود بنویسم و باید، در همین مطلب هست. همین.
بازيهاي غريبي ميکند اين روزگار با ما. حالا باورش براي خود من هم سخت است اما قرار بود روي جلد شمارهاي که در دست داريد عکس خسرو شکيبايي باشد و گفتوگوي ويژهمان هم با او؛ و حالا نميدانم بايد خوشحال باشم يا ناراحت. که اگر درست فرداي رفتناش مجله با عکس خندهها و حرفهاي مثل هميشه پر از عاشقياش چاپ ميشد، خوب بود يا بد. که غممان را بيشتر ميکرد يا کمتر؛ و اصلا خود ماجرا چنان عجيب است که باورش نميکنم. آخر قرار گذاشته بوديم. قرار بود راجع به اين سي سال مفصل حرف بزنيم و تازه پذيرفته بود اين گفتوگو امنيت دارد و ميشود حرف زد. بازيهاي غريبي ميکند اين روزگار با ما.
بعد از انتخاب شکيبايي بهعنوان يکي از پنج بازيگر مهم سينماي پس از انقلاب پيغام فرستادم که ميخواهيم با او گفتوگو کنيم. مودبانه نپذيرفته بود. تعجب کردم. از طريق محمدعلي سعيدي ـدستيار مهدي کرمپور در فيلم «چه کسي امير را کشت؟» و همين فيلم تازهاي که اين روزها قرار بود کار کنيمـ بار ديگر پيغام فرستادم که من همان فيلمنامهنويس «چه کسي امير...» هستم ـکه ميدانستم بينهايت آن فيلم را دوست دارد و خودش، شايد البته به اغراق، ميگفت بعد از «هامون» دوباره با نقش اکبر زنده شدم و بازي کردمـ و گفتم ميخواهيم مفصل درباره اين حرف بزنيم که در اين سي سال چه گذشت. گفته بود «خب از اول آشنايي بدهيد. از گفتوگوهاي همينجوري ميترسم و از سوالهايي که پشتوانه ندارد. بياييد، مينشينيم و مفصل حرف ميزنيم.» قرار گذاشتيم براي دو سه روز بعدش که ميشد اوايل همين هفته قبل. قبل تعطيليها. ظهر روزي که براي عصرش قرار گذاشتيم، پيغام داده بود که حالش خوش نيست و چندروزي قرار را جابهجا کنيم و من هم که ميان صفحهبندي همين شماره بودم، فکر کردم جلد و گفتوگو را نگه ميداريم براي شماره بعد؛ و چه کسي فکرش را ميکرد تا شماره بعد، اصلا خسرويي در بينمان نباشد؟ و همه آن حرفها ميماند براي خودش و يادگاري ما ميشود همان اندک گفتوگوهايي که در همه اين سالها تعدادش به انگشتان دودست هم نميرسد و راجع به اين چندسال آخر، هيچ حرفي از او سند نميشود و نميماند. حالا بيشتر دلم ميسوزد. تنبلي کردم و گذاشتم اين شماره چاپ شود و بعد سراغ گفتوگو را بگيرم تا سر فرصت حرف بزنيم؛ و بعد هشت صبح روز جمعه وقتي با صداي زنگ موبايلم بيدار ميشوم که يکي ميخواهد بداند آيا خبر راست است يا نه، فقط ياد پيغاماش ميافتم که گفته حالش خوش نيست و چندروزي ديرتر حرف بزنيم. نگفته بود حالش اينقدر خوش نيست که ديدارمان ميماند به قيامت. بازيهاي غريبي ميکند اين روزگار با ما.
حالا او روي جلد ما نيست و مجله چاپ شده و براي اينکه بداند احتراماش تا همه عمر به ما واجب است، توزيع را نگه داشتهايم و ميخواهيم اين تکبرگ را الصاق کنيد به صفحههاي شمارهاي که بايد از آن خسرو شکيبايي ميبود و همين حالا خودم عکساش را روي جلد ميبينم. دريغ که حرفهاش ماند.
يادش بهخير. سرصحنه «چه کسي امير را کشت؟» چهارشب مداوم کار کرد و صبحها سرصحنه «عروسک فرنگي» بود و به مريضي، بيخوابي و خستگي هم اضافه شده بود ولي صداي دوربين را که ميشنيد ميشد خود اکبر. روز اول به مهدي گفتم «اين شکل بازي آن چيزي نيست که قرار بود اکبر باشد. نقش عوض شده...» ولي مهدي به شکيبايي اطمينان کامل داشت و ميدانست اکبري که خسرو بهدستش آورده قرار است يکي از بهترين نقشآفرينيهاي همه کارنامهاش شود. تکگوييهاش در آن فستيوال بازيگران حرفهاي هيچکس را براي انتخاب مردد نکرد و هرکسي که فيلم را ديد، بعد از شکيبايي دنبال بهترين بازيگر گشت. هيچکس شک نداشت که فاصلهاش با بازيگران همنسل و بازيگران بعد از خودش، فرسنگهاست؛ و وقتي صداي دوربين را شنيد، نشست پشت ميز و بعد از ۲۴ ساعت نخوابيدن يک تکگويي سهدقيقهاي را با اکت اضافهتر از آني که قرار بود بازي کرد، همه دانستيم که اين جادو را از کجا ميآورد. عاشق دوربين بود و دوربين هم او را ميپرستيد و از هم نيرو ميگرفتند. دوربين شکيبايي را جور ديگري روي نگاتيو ثبت ميکرد و شکيبايي اصلا جور ديگري براي دوربين بازي ميکرد. اين رابطه جادويي دوطرفه باعث ميشد با همه فرق داشته باشد. ديديد که؟ مرگش هم فرق داشت. تهران برايش مجلس ختم گرفت و ايران برايش سياهپوش شد.
حتم دارم چهارصبح بيستوهشتم تيرماه اگر در اتاقاش در بيمارستان پارسيان دوربيني بود و کسي ميگفت «صداي دوربين است خسرو؛ بلند شو...» او حالا و هنوز بين ما بود. در بدترين وضع جسمياش هم به دوربين نه نگفت و برايش بهترين بود.
ميشنوي؟ صداي دوربين است خسرو؛ بلند شو...
باید یه چیزی بنویسم... یه وقتایی از این که آدمای اطرافم شعور مدیریت دارن و حاضرن بعضی اصول بنیادی رو واسه یه احساس زیرپا بذارن خیلی خوشحال میشم. از اون چیزایی که فقط تو مدیریت ایرانی میشه سراغش رو گرفت. باید یه چیزی راجع به خسروی این سینما بنویسم و هنوز نمیدونم کدوم داستان رو بغل کدوم داستان بذارم. وقتی نوشتمش، اینجا هم میذارمش تا شما هم بخونید.
از دیروز صبح تا الان طول کشیده و نمیدونم چی باید بنویسم. همه شوکهایم. فقط نگران فردا صبحم. دیشب صداش داشت تو کافه آنتراکت پخش میشد. شعرای سهراب رو میخوند. از میثم پرسیدم بعد فردین، کس دیگهای هست که اندازهی شکیبایی بین مردم محبوب باشه؟ اونم کسی به ذهنش نرسید. خداکنه فردا خجالتزدهش نشیم. تهران باید فردا رو برای همیشه تو خاطرش نگه داره؛ که یه مرد چقدر میتونه محبوب باشه...
وقتی اونی که باید رو نوشتم، اینجا هم میذارمش. تا فرداشب وقت دارم...

سه چهار ساعت دیگه «شوالیهی تاریکی» کریس نولان اکران میشه. یه چیزایی هست که بابتش حس میکنم این یکی حتی از «بتمن» قبلی نولان هم میتونه بهتر شده باشه. دلم یه اتفاق میخواد... و ترکیب هیث لجر و کریستین بیل میتونه همچین کاری کرده باشه. شده برای خوبشدن یهفیلم استرس داشته باشید؟ خیلی حس معرکهاییه...
دکمهی قرمز را که میزنم، پرت میشوم زیر پل ملاصدرا؛ که دلم میخواست بدانی چقدر برایم مهمی.
گاهی فکر میکنم ما در بدترین روزهای آن سال نحس هم آدمهای خوشبحتی بودهایم و قدرش را نمیدانستهایم.
همین که با هم بودیم، همین که نگران هم بودیم...
ساعت ۱۵:۰۹
این روزگار دیگریست... (+ دو پینوشت تازه بهتاریخ ۲۰ تیرماه)
گالیله گفته بود «بدبخت مردمی که نیاز به قهرمان دارند». میدانم حتی برای شروع هم خیلی این جمله کلیشهای و دستمالی شده است اما چارهای ندارم وقتی میخواهم از افشین قطبی و رفتنَش و بازگشتَش حرف بزنم و بگویم «شومَن» این داستان خیلی سادهتر و معمولیتر از همهی آن چیزهایی بود که پشتِسرش قطار شد.
روزی که قطبی رفت به خیلی از دوستان که جوزدهی حضور یکساله او بودند ـاز جمله خیلی از رفقای استقلالی که باورشان شده بود یکجور خوزه مورینیو به ایران آمده استـ در جواب این که چرا هیچچیزی درمورد قطبی نمینویسی، گفتم که اینها بیشتر به نظرم یکجور نمایش است و قطبی از دید من اصلا بیشتر یک بازیگر خوب و حرفهایست، تا یک مربی موفق. بازیگری که البته خدا هم دوستَش دارد و ممکن است در دقیقهی ۹۷ بازی پایانی، برایش از آسمان یک معجزه بفرستد. اینها را ننوشتم چون در آن موج، متهم به مخالفخوانی با جریان روشنفکری و فوتبال متفاوت میشدم و اینکه قرار است با هر چیز نویی مخالفت کنم. تعریفهای آن روز سوارشدن روی موج بود و مقابله، مخالفخوانی؛ و خب، هر دوی اینها اصلا چیز خوبی نیست؛ حالا اما میشود نوشت. الان که شروع فصل است و میشود رفتارهای این جناب را زیرنظر گرفت و حرفهایی را که میزند. نمیدانم چرا اما بیخودی یاد تیتر گفتوگو با شیث در نسیم دوشماره پیش افتادم. گفتوگویی که در همان روزهای ارتقای درجهی امپراتور به اسطوره و مرثیههایی که برایش نوشته میشد چاپ شد و بر پیشانیاش این تیتر بود: «تنها کسی که قلب شیر ندارد، قطبی است...».
کار با فَکت آوردن از «شین» و قیاسهای سینمایی درست نمیشود. میدانیم که در همهی آن نمونههای کلاسیک و معرکه، تهَش قهرمان دوستداشتنیمان میرود و روزهای حضورش میشود نوستالژیهایی که سالها بعد برای نسل بعدی میشود تعریفَش کرد و به بودن در کنار چنین قهرمانی افتخار کرد؛ اما قطبی کوچکتر از این حرفها بود. قولی داد و در آخرین ثانیه قولَش عملی شد و بغض کرد و اشک ریخت و رفت؛ اما خودش میدانست برمیگردد. فقط شاید فکر نمیکرد اینقدر زود؛ که اگر میدانست لابد به رفقای مرثیهخوانَش ندا میداد اینقدر هم قضیه را نوستالژیک نکنند. در سناریویی که طبق آن پیش رفته بود، غیبتی یکساله و به قهقرارفتن پرسپولیس نوشته شده بود و بعد، ظهور در نقش منجی؛ با این حال او در فیلمنامهاش روی ایرانیبودن ما حساب باز نکرده بود و دستهچکهایی که خیلی راحت میتوانند همهچیز را عوض کنند. قطبیِ امروز، برای جنگ آمده و این تازه فصلی است که دیگر کسی مجذوب لهجه شیرینَش ـواقعا هست؟ـ نمیشود و در دلِ کسی وقتی قطبی «قلب شیر، قلب شیر» میکند قند آب نمیکنند و حریف سنتی هم بهشیوهی فصل قبل آنقدر زبون و دستوپابسته نیست که امپراتور بتواند بیدلهرهی دربی خوابهای قهرمانی ببیند. این روزگار دیگریست...
تهِ «جویندگان»، در، پشت سر جان وین بسته شد و تمام. اما آن مال خیلی وقت پیش بود. وقتی تهِ «گودزیلا»ی رولند امریش، در، پشت سر ژان رنو بسته شد، تماشاگران خندهشان گرفت... امروز که جای خودش را دارد؛ روزگاری که دیگر کسی ادای آن پایانهای کلاسیک را هم درنمیآورد و اسطورههای پولکیشده، برمیگردند تا چنددلاری بیشتر کاسب شوند. تاریخ نشان داده روی دور شانس بودن شومَنها خیلی طول نمیکشد. شاید بهتر بود قطبی حداقل طبق همان سناریوی پیشنویسَش پیش میرفت. آن وقت دستِکم لازم نبود مرثیهخوانها اینقدر زود به تکاپوی پاککردن آنچه همین یک ماه پیش نوشتند و گفتند، بیفتند.
پینوشت:
البته که این حجم بیتحملی و عصبیت و پرخاشگری را درک نمیکنم. اینجا وبلاگ شخصی من است و تازه هم وبلاگنویس نشدهام؛ گمانم بدانید ـو اگر نمیدانید برای اطلاع آنها که تازهتر اینجا را میخوانند میگویمـ که یکی از آن چهل وبلاگنویس اولیه ـچیزی در مایههای شش بازماندهی اوشنیکـ بودهام و همهی فراز و نشیبهای این سالها را هم دیدهام و برایم عجیب هم نیست واکنشهای اطرافیان... که برخی یک زمانی دوست بودهاند و حالا شمشیر کشیدهاند و با لفظ «اینا» از آدم اسم میبرند و برخی که قبلا دشمن نادیده بودهاند و حالا رفیق. اینها مهم نیست. حرفَم چیز دیگریست.
من در این وبلاگ، خودم هستم. چیزهایی را هم که دوست دارم و نمیخواهم در یک رسانهی چاپی مکتوبشان کنم اینجا مینویسم. اگر بحث توانستن باشد، میدانید که میتوانم هرچیزی را هرجایی چاپ کنم. نمیخواهم. اینکه حالا مطلبی، از اینجا، در یک رسانهی مکتوب یا یک خبرگزاری نقل شود، دیگر دست نگارنده نیست. مثالَش آن جنجالهای «کولهپشتی» که نوشتههای شخصی من از برنامهای که برایش زحمت کشیده بودیم و در بحران بود، موضع نویسندهی آن برنامه پس از توقف برنامه تلقی شد؛ یا این یکی، که خودم هم تازه متوجهاش شدهام. یک خبرگزاری انگلیسیزبان برداشته و به نقل از من ـدر متن انگلیسی آمده «منتقد فیلم در ایران، خسرو نقیبی میگوید»ـ حرفهایی در مدح «پرسپولیس» خانم ساتراپی نوشته. من که روحَم هم خبر ندارد با این اساتید حرف زده باشم. بعد که متن را میخوانی، میفهمی یک بند کاملا شخصی نوشتهای از من در این وبلاگ، شده حرفهای من در گفتوگو با آنها؛ تهَش هم نوشته را کافی ندیدهاند و این جملهی «حالا که قرار نیست چیزی بنویسم...» را ترجمه کردهاند «ما در شرایطی زندگی نمیکنیم که بتوانم چیزی بنویسم...». میبینید چهقدر همهچیز پیچیده شده؟
حالا هم قضیهی این یادداشت. دیروز صبح، مرتضی ناعمهی نازنین تماس گرفت و گفت همین نوشته را میخواهد در روزنامهشان «دنیای اقتصاد» چاپ کند و من هم گفتم پایش منبع بگذار که معلوم شود لحن و ادبیات یادداشت وبلاگیست و برای دلِ خودم نوشتهامشان. همین «برای دلنوشتن» هم هست که باعث میشود کامنتها را بیکموکاست منتشر کنم و دلخور هم نشوم. من نظرم را نوشتهام و دیگران هم حق دارند موافق یا مخالف باشند. بعد یکباره آقای آرش غفوری ـکه یکیدوباری همدیگر را دیدهایم و خیلی هم آدم محترمیستـ به جرم چاپ این یادداشت در یک رسانهی چاپی و بیتوجه به منبعی که پایین آن خورده، برمیدارد با چنین ادبیاتی آدم را خجالت میدهد. اینها که آرش غفوری نوشته یعنی «من حق ندارم در وبلاگ خودم راجع به چیزی که میخواهم اظهارنظر کنم؟»؛ واقعا میپرسم. حد و حریمها از دست من دررفته و انگار نمیتوانم هم پیداشان کنم. اینکه چهقدر باید مواظب باشم در شخصیترین تریبون خودم هم آن چیزی را که میخواهم بنویسم، ننویسم؟ ماجرایی شده است واقعا... و البته مثل تیتر همین پُست وبلاگی، انگار «این روزگار دیگریست...».
پینوشت ۲:
کامنتها را دریابید. بحث بامزه و جالبی شده است. تعداد موافقان با ایدهی من بیشتر از آن چیزیست که فکرش را میکردم. واقعا دوست دارم نظرتان را دربارهی این بحث بدانم. ماجرای پینوشت بالایی را هم فراموش کنید. نمیخواهم این فضای خوب، به محل بحث و جدل تبدیل شود. اصلا برای همین ارتباط و تعامل است که اینجا پس از هفتسال هنوز هم پابرجاست و بهروز میشود.

دربانهای بهشت بلیتهای یکسرهی ما را قبول نکردند. برگشتیم. اسپانیا همان دمِ در بلیت گرفت و قهرمان شد.
از شوخی گذشته، دوسهنکتهای را دربارهی یورو ۲۰۰۸ باید گفت. اولینَش اینکه یوآخیم لو با تیمی به جام آمد که گفته بود قرار است اولین محک جدیاش برای مسابقات جام جهانی باشد و به شوخی هم گفته بود این بازیها برای او و آلمان، تدارکاتی جام جهانی ۲۰۱۰ خواهد بود. با این حال آلمان لو، امتداد مسیریست که کلینزمن در تیم ژرمنها آغاز کرد و دیگر از آن فوتبال تخت و ماشینی، نشان چندانی نزد سفیدپوشان نمیتوان دید؛ هرچند نظم خصلت ذاتی این فوتبال است. نکته همینجاست. اگر آلمان، همان تیم سال ۹۰ بکنباوئر بود، چه بسا امشب تا دقیقهی نود قافیه را نمیباخت، گل میزد و قهرمان هم میشد اما اگر نگاه کنید و یادتان بیاید که سه چهار گل از زیباترین گلهای جام را آلمانیها زدند ـیکی از دوستان کامنت گذاشته بود که گل اول آلمان به پرتغال بیشتر شبیه یک حرکت باله بودـ آنوقت میفهمید نسل تازهای به فوتبال آلمان آمده که این تیم را خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنید به یک تیم تماشایی تبدیل خواهد کرد. چیزی که همین حالا و در لحظات بسیاری از همین جام هم میشد آن را احساس کرد.
نکتهی دوم. حالا که بحث بازی تماشایی به میان آمد، نمیشود کتمان کرد که اسپانیا و هلند تماشاییترین تیمهای جام بودند و فرق تیم آراگونس با تیم فانباستن دقیقا در جنس همین تماشایی بودن بود. اسپانیا یک فوتبال تماشایی و منطقی بازی میکرد و هلند فوتبال تماشاییِ بیمحابا؛ که بهنظرم جایش در یک تورنمنت فشردهی از این جنس نبود و برای همین هلند خیلی زود کم آورد. تهَش هم اینکه از جام گرفتن اسپانیا ناراحت نیستم. فارغ از تعصب به ژرمنها، اسپانیا تیم بهتر جام بود و خب، بهعنوان یک رئالی دوآتشه، اینکه جام بالای دست کاسیاس رفت ـو نه مثلا یکی از این ایتالیاییهاـ تصویر بدی از یورو ۲۰۰۸ در ذهن بهجا نگذاشت. جامی که بعد از یورو ۲۰۰۴ و یونانِ نفرتانگیزش، دوباره یادمان انداخت فوتبال چهقدر میتواند هیجانانگیز، معرکه و اصلا جذابتر از خود زندگی باشد.
لازم است دربارهی ویژگیهای بصری و کارهای تکنیکی در تصویربرداری و اصلا این حجم شعور در برگزاری یک تورنمنت درجهی یک هم چیزی بنویسم؟ که چهقدر حسودیَم شده به این میزان متمدن بودن؟
فیگاروها، لوموندها یا گاردینهایی که درهم و برهم چسباندهاند روی دیوارها و سقف کافه...
خوب که نگاه میکنم همهی عشقِ روزنامهنگاریِ ماها از همان یکیدوسال اول باقی ماند. اول دهه بود و هنوز روزنامهنگاری شأن داشت و وقتی وارد تحریریه میشدی انگار وارد مهمترین جای دنیا شده بودی و همهچیز سرجای خودش بود. میدانید؟ سالهایی را میگویم که هنوز مردم روزنامه میخواندند. برای همین یک حجم عجیبوغریب تصویروخاطره هست که روی هم تلنبار شده و باید حسابی زیروروشان کنم تا بفهمم چهکسی را کجا و در چهزمانی دیدهام یا حرف زدهایم یا اصلا ندیدمَش و فقط تماسی بوده یا نقلقولی و یا خاطرهای. روزگار مهمی بود برخلاف سالهای بعدش که همهی اتفاقهای مهمَش را میشود روی ده صفحه کاغذ نوشت و تمام. به قول خود فرهاد جعفری و اصطلاحَش در «کافه پیانو» ـبهانهی این خطخطیهاـ میخواهم بگویم او بهعنوان نویسندهی کتاب مهم است و اهمیتی فراتر از قصهاش دارد؛ هرچند خود رمان اینقدر خوب هست که بشود بدون دانستههای قبلی دوستَش داشت و حسابی تحویلَش گرفت.
فرهاد جعفری در همان سالهای رونق، در روزگاری که مردم روزنامه و مجله میخواندند، مجلهای درمیآورد با نام «یکهفتم» که ور دیگر سکهای بود به نام «تماشاگران». در واقع مجلهای که متعلق به نادر داوودی بود و مجلهای که جعفری درمیآورد، دو شکل متفاوت علایق بچههایی بودند که میخواستند خودشان را در مکتوبهای آن زمان پیدا کنند و با همین دوتا هم بود که یا روزنامهنگار شدند، یا عشق نوشتن پیدا کردند. درست یادم نیست ولی فکر میکنم همان موقعها یکبار با امیر که یکی از بهترین صفحههای زندگیاش ـباشگاه مردان و زنان ابلهـ را در «یکهفتم» درمیآورد به دفتر مجلهی جعفری رفتیم و باز گمانَم گپ کوتاهی هم زدیم ولی تصویری که حالا از او دارم خود مجلهاش است. چندهفتهای قبل از چاپ شدن کتابَش، اتفاقا به یکی از بچهها گفتم اگر میتواند جعفری را پیدا کند و ازش اجازه بگیرد چیزی مشابه صفحهی «ساعت دموکراسی»اش در آن مجله برای جایی دیگر درآوَرَد که باز از همان ایدههای درخشان یکهفتمی بود؛ چیزی شبیه صفحهای که برای هواداران منچستر یونایتد در مجله داشت و تنها ایده از میان آن همه صفحهی معرکه است که در کتاب هم طریقهی شکلگیریاش بهنوعی آمده. گفتم «اگر میتواند»، چون خبری از او در مطبوعات نبود و لابد اطرافیانَش خبر این رمان را داشتهاند و من نه، و حالا فکر میکنم که چهخوب؛ که حسابی غافلگیر شدم و میدانید که... مزهی همهی چیزهایی که از قبل حتی کمی دربارهشان میدانی کمتر از کشف کلمهکلمه و پلانبهپلان یک پدیده است. «کافه پیانو» را چندساعته خواندم و غر تهیهکنندهای را هم که باید صبحِ فردا سیناپس یک سریال تحویلش میدادم، به جان خریدم؛ چون نمیشد زمینَش گذاشت. چند صفحهی اول را که بروی، وقتی بهخودت میآیی که داری موخرهی جعفری را میخوانی و بعد یادت میافتد چرا این مدت کتاب دستَت نگرفتهای. چیزی نبوده که وسوسه کند و نگهَت دارد. این یکی نگه میدارد. تضمینَش میکنم.
قرار نیست ریویو یا نقد کتاب بنویسم. اینها را هم بیشتر برای این نوشتم تا بگذاریدش روی توصیههای دیگران و خواندن «کافه پیانو» را بگذارید در اولویت کارهای روزمرهتان. فقط یک توصیه میکنم. وقتِ خواندن، حواستان به جغرافیایی که جعفری در هرفصل از کافهاش ترسیم میکند باشد. اصلا داستان را یک طرف بگذارید و هر تکه از پازلی را که فصل به فصل نویسنده از این جغرافیا دستتان میدهد یک طرفِ دیگر. تهَش یک کافهی عجیبوغریب پیدا میکنید که تا همان آخرها هم باز نویسنده دلَش نیامده برخی جزئیاتَش را رو کند و وقتی دیده دارد اطلاعاتَش را برای خودش نگه میدارد و از قصه بیرون مانده، آنها را نوشته. مثالَش؟ بروید فصل «سیگارپیچ» که در یکچهارم پایانی داستان است و تازه جعفری آنجا برای شما مشخص میکند فیگاروها، لوموندها یا گاردینهایی هم هست که داده درهم و برهم چسباندهاند روی دیوارها و سقف کافه. (ص ۱۸۹)
